تسلای خاطر یا خوشبختی با نگاهی به کتاب «درباب تسلّای خاطر»
تسلای خاطر یا خوشبختی با نگاهی به کتاب «درباب تسلّای خاطر»
فارل ویلیامزِ خواننده یک آهنگ دربارۀ آن خواند. تونی هسیه از شرکت زاپوس وعدۀ آن را به مردم داد. شرکت کلینیک عطری با نام آن تولید کرد. خوشبختی همیشه یک هدف اصلی و انرژی بخش برای آنهایی بوده است که در این دوره زندگی میکنند، دورهای که حالا مد شده است که خیلیها آن را با کمی کسر شان، «پایان سرمایهداری» مینامند، انگار که یک انقلاب، با یک سبک زندگی پر شور، همیشه دم دست بوده است. خوشبختی آن احساس نهایی دلپذیری بوده است که همیشه هوادار داشته و درعینحال، گریزان بوده است، در دنیای نشر هم خوشبختی همیشه معدن موفقیت بوده است.
در کتاب «در باب تسلّای خاطر»، مایکل ایگناتیف، نویسندۀ قدرتمند، استاد دانشگاه و سیاستمدار سابق، نگاه تجاری و لطیفی که به این احساس وجود دارد را کنار میزند و به آب تیرهای که در عمقش قرار دارد، شیرجه میزند. در این اعماق که اغلب نزدیک به مرگ هم هستند، هر مفهومی از خوشبختی یا نزول میکند و یا به طور کامل بخار میشود. در واقع، این شرایط میتوانند به حدی فرسایشی باشند که هرگونه راهی برای بازگشت به ساحل دور از دسترس به نظر میرسد. در چنین لحظاتی، چه چیزی میتواند کمک کننده باشد؟ قطعا ارسال یک شکلک خنده تأثیر چندانی ندارد. متخصصان سلامت روان و داروهای آنها هم شاید کافی نباشد. ایگناتیف دراینباره میگوید: «آنها طوری درد و رنج ما را درمان میکنند که گویی یک بیماری است که باید پشت سر بگذاریم. ولی وقتی به درد و رنج به چشم یک بیماری قابل درمان نگاه میشود، این وسط چیزی گم شده است.» کتاب او یک پروژه بازسازی جاهطلبانه است، یک کلاس درس پژوهشی با محوریت اروپا که از ایوب تا شاعر لهستانی، چساو میوش را شامل میشود.
باید به آنهایی که روحیه ضعیفی دارند هشدار بدهم که تنگناهایی که سوژههای ایگناتیف تجربه میکنند، جزو هولناکترین مواردی هستند که تاریخ غرب تا بهحال از سر گذرانده است. برای مثال، سیسرون دختر و نوه خود را از دست میدهد، و بعد از یک آدمکش از راه میرسد تا سر و دستان این دولتمرد را قطع کند. همسر مارک آنتونی زبان سیسرون را از سر قطع شدهاش برید و آن را با سون سوراخ سوراخ کرد. سنگ کلیههای دردناک جزو کمدردسرترین مشکلات میشل دو مونتنی بودند؛ او یک بار ربوده شد، با چشمان خودش انسانهای مبتلا به طاعون را میدید که از سر تسلیم در قبرهایی که خودشان کنده بودند، قرار میگرفتند. آبراهام لینکلن بابت اعدام جوانان فراری از جنگ داخلی آشفته بود، و در سالن نمایش با پایان ناگهانی خودش مواجه شد. پریمو لوی جان سالم به در برد و خاطرات هولوکاست را نوشت، ولی غرق در افسردگی شد و در نهایت در سن ۶۷ سالگی خود را از پلهها پایین انداخت.
وقتی با چنین سرعتی از داستان افرادی با چنین سرنوشتهای غمانگیزی عبور میکنید، با این واقعیت مشخص مواجه میشوید که شما و تمام افرادی که دوست دارید، یک روز از دنیا میروید، احتمالاً بدون بازگشت، احتمالاً تنها و هراسان در بیمارستان؛ همچون پدر ایگناتیف، آنطور که خودش در این کتاب با افسوس یاد میکند. و حتی اگر به تمام تعریف و تمجیدهای مطلوبتان در زندگی دست پیدا کنید، احتمالاً خیلی زود از یادها میروید (به قول مارکوس اورلیوس: «بعد از شهرت، فراموشی است.») در واقع، همۀ ما سرنوشتهای غمانگیزی داریم.
پس چطور، و اصلاً چرا ادامه بدهیم؟
«در باب تسلّای خاطر» زوال جایگاه مذهب در قالب یک ماهیت سازمانیافته را بدیهی میداند، روی افراد سکولاری متمرکز شده است که در جستوجوی معنا و هدف هستند: افراد بیاعتقاد، نه افراد پوچگرا. بااینحال، ایگناتیف معتقد است حتی افراد بیایمان هم میتوانند در متون مقدس مذاهب مختلف در جستوجوی آرامش و بینش باشند، میتوان در آنها یک معنویت ویژه و پرشور پیدا کرد. فحوای اصلی مزامیر، اعتقاد آنها به این نیست که مسیح روزی باز میگردد، بلکه نکتۀ مهم، توصیف و بازنگریهای فراوان آنها از تجربۀ معمول انسان است: «خالقان مزامیر میدانستند که بدترین ناامیدی، احساس تنها بودن است.» شاید بر خلاف نظر سارتر، بهشت، بودن در کنار آدمهای دیگر باشد.
ولی بااینحال، از نظر ایگناتیف، خالصترین نوع تسکین در خلوت به دست میآید، در چیزی که انسان مدرن، خاطرهنویسی یا خودزندگینامهنویسی مینامد، همچون کاری که اورلیوس انجام داد، و همچنین بوئتیوس، کسی که موقع اعدام، بربرها طناب را چنان محکم دور گردنش بستند که «چشمانش از حدقه بیرون زد، سپس آنقدر او را زدند تا کشته شد»؛ و آلبر کامو، کسی که از بیماری سل جان سالم به در برد تا برنده جایزه نوبل ادبیات شود، و فهمید این جایزه تأثیر دلسردکنندهای روی نویسندگی او داشته است، و در نهایت در یک تصادف ماشین جان خود را از دست داد. در بعضی موارد، «در باب تسلّای خاطر» شبیه کتاب «کوچولوهایی با سرنوشت هولناک» از ادوارد گوری، منتها بدون تصاویر نقاشی به نظر میرسد (این کتاب با نام اصلی The Gashlycrumb Tinies، داستانهایی کوتاه درباره ۲۶ کودک است که بر اساس حروف الفبا نامهای مختلفی دارند و هر کدام به شکل غمانگیزی از دنیا میروند، در واقع کتاب گوری یک آموزش الفبا، در نامتعارفترین حالت ممکن است).
ایگناتیف بعضی وقتها هم خندهدار میشود، یک نمونه آن در توصیف لحظه دیدار آدام اسمیت و دیوید هیوم، دو فیلسوف و رفیق قدیمی دیده میشود، هیوم که از «اختلال رودهها» رنج میبرد، امیدوار است خارون(قایقران بین دو دنیای زندگان و مردگان) پیش از اینکه او را از رودخانۀ استیکس عبور دهد، فرصتی برای بازنویسی آثارش در اختیارش قرار دهد، ولی در ستونهای بنیادینی که ایگناتیف برای تسکین پیشنهاد میدهد، شوخطبعی جایی ندارد. این که شعر تا چه حد میتواند فلاکت را حقیر پندارد و اندوه چقدر میتواند الهامبخش باشد، برای او گزینههای مطلوبتری بودند. وقتی واژهها ناتوان میشوند، اتفاقی که زیاد رخ میدهد، میتوان به سراغ رمزگشایی پیامهای عاشقانه مستتر در هنرهای بصری رفت، مثل کاری که ال گرکو انجام داد و در نقاشی «خاکسپاری کنت ارگاز»، تصویری از پسر خودش را هم جای داد. این نقاشی که سفارشی از کلیسای محلی بود، در سال ۱۵۸۶ به پایان رسید و تا به امروز، افراد زیادی را به بازدید از خود وادار کرده است (البته من خیلی موافق این حرف نیستم که آنطور که ایگناتیف میگوید، مردم جلوی این نقاشی جمع میشوند چون یک انتظار غیرقابل توصیف دارند، انتظار اینکه «زمان اینقدر جبران ناپذیر وارد ورطه فراموشی نشود، اینکه زمان حال اینقدر زودگذر نباشد، این که آینده اینقدر پوشیده و ناشناخته نباشد.» یک بار که به وبسایتهای آژانسهای مسافرتی سر بزنید، خودتان دچار چنین حسی میشوید).
ایگناتیف در متعالیترین بخش کتاب، برای آنهایی که از توانایی شنوایی برخوردارند، از این میگوید که تسلاّی خاطر در موسیقی هم وجود دارد – البته همانطور که خودش هنگام توصیف صحنه دیدار گوستاو مالر ماتمزده با فروید در کنار کانالهای شهری در هلند میگوید، « با مرگ یک کودک، موسیقی بالاخره همتای خود را پیدا کرد.» ایگناتیف وقتی در یک کنسرت مزامیر میان جمعیتی گریان نشسته بود و قرار بود بعداً سخنرانی ارائه بدهد، پروژه نوشتن این کتاب به او الهام شد، و بعدا با شیوع ویروس کرونا انگیزههای او برای ادامه این هدف قویتر شد، وقتی مشاهده کرد که انسانهایی در انزوای خانۀ خود قطعۀ «چکامۀ شادی» بتهوون را از طریق نرمافزار زوم برای مردم اجرا میکردند. این خوشبختی نبود، بلکه چیزی عمیقتر و جاودانیتر بود.

