رسانه ها, وبلاگ

مصاحبه با روتخر برخمان نویسندۀ کتاب «جاه‌طلبی اخلاقی»

روتخر برخمان می‌خواهد به شما کمک کند زندگی «جاه‌طلبی اخلاقی» را دنبال کنید.

روتخر برخمان مورخ و روزنامه‌نگار هلندی از شما می‌خواهد که از وقت و استعدادهایتان برای بهتر کردن جهان استفاده کنید و او بهترین راه رسیدن به آن را مشخص می‌کند.

مصاحبۀ امیلی کاکس، سردبیر پادکست آدیوابل با روتخر برخمان

 کاکس: من واقعاً مشتاق این گفتگو بودم. حدود یک سالی هست که شما در پادکست‌ها و مصاحبه‌ها حضور دارید و دربارۀ این ایدۀ «جاه‌طلبی اخلاقی» صحبت و آن را مطرح می‌کنید؛ ایده‌ای که می‌گوید افراد باهوش زیادی مشغول به کارهای به اصطلاح بی‌ارزش هستند، در‌حالی‌که باید برای بهبود ریشه‌ای جهان تلاش کنند. شما همچنین یک فعالیت کار‌آفرینی آنلاین به نام «مدرسۀ جاه‌طلبی اخلاقی» را تأسیس کرده‌اید. برای افرادی که با کارهای اخیر شما آشنایی کمتری دارند، آیا می‌توانید دربارۀ پیدایش این ایده و این تلاش صحبت کنید و بگویید کدام ایده اول به ذهن شما رسید، کتاب یا بنیاد؟

 برخمان: حتماً. من نویسنده‌ام. حدود یک دهه در چیزی که دوست دارم «صنعت آگاهی‌بخشی» توصیف کنم، گذراندم. مقالات زیادی در دنیا نوشته می‌شوند همینطور کتاب، آدم‌ها ایده‌ها ونظرات زیادی دارند اما امیدوارند دیگران کارِ اجرای آن ایده‌ها و نظرات را انجام دهند و این دنیا را به مکانی بسیار بهتر تبدیل کنند و راستش را بخواهید، بعد از یک دهه انجام این کار، کمی از خودم دل‌سرد شده بودم. به این نتیجه رسیدم که آگاهی اغلب بیش‌از‌حد ارزیابی می‌شود. مردم به کتاب‌های صوتی زیادی گوش می‌دهند، اخبار را دنبال می‌کنند، روزنامه‌ها را می‌خوانند. خیلی اوقات، ما می‌دانیم چه چیزی در دنیا اشتباه است. سؤال این است که چگونه شکاف بین آگاهی تا عمل را پر کنیم؟ با خودم فکر کردم: «می‌دانی چیست؟ شاید باید کتابی بنویسم که من را مجبور به تغییر زندگی خودم کند و سپس شاید برای دیگران نیز مفید باشد.» و نام کتاب را گذاشتم «جاه‌طلبی اخلاقی». جاه‌طلبی اخلاقی، تمایل به ایستادن در سمت درست تاریخ قبل از آنکه مد شود و استفاده از زمان ارزشمند خود در این دنیا برای تبدیل این جهان به مکانی به‌شدت بهتر است و همان‌طور که گفتم، در این باره بسیار جاه‌طلب بودم. فکر می‌کنم اغلب اوقات افراد آرمان‌گرا به‌اندازۀ کافی جاه‌طلب نیستند و افراد جاه‌طلب به اندازۀ کافی آرمان‌گرا نیستند. ما به آرمان‌گرایانِ جاه‌طلب نیاز داریم و این همان چیزی است که ما آن را جاه‌طلبی اخلاقی می‌نامیم.

کاکس: بله، من قطعاً خودم را با شخصیت آرمان‌گرا و غیرجاه‌طلبی که شما در کتابتان توصیف کردید مرتبط می‌دانم. با خودم گفتم: «اوه، نه.» این موضوع دیدگاه من را تا حد زیادی تغییر داده است.

برخمان: [می‌خندد] شما هم؟

کاکس: بله. شما در مورد روش‌های غافلگیرکننده‌ای صحبت می‌کنید که تغییر در طول تاریخ اتفاق افتاده است. در زمان‌های پر از تنش سیاسی یا اجتماعی، شما می‌گویید دو نوع قهرمان وجود دارد. خب، مطمئنم انواع زیادی از قهرمانان وجود دارد، اما شما روی این موضوع تمرکز می‌کنید که افرادی هستند که فوق‌العاده نشردهنده هستند و هیجان ایجاد تغییر را به بقیه سرایت می‌دهند و سپس کسانی هستند که صرفاً به این دلیل که مهم‌ترین شرط را برآورده کرده‌اند، یعنی از آن‌ها خواسته شد کمک کنند، درگیر شدند. خب، داستان ریشه‌ای اخلاقی شما چیست؟ شما جزو کدام یک از این دو نوع آدم هستید؟

 برخمان: فکر می‌کنم قطعاً توسط دیگران آلوده شده‌ام. من گرفتار تب جاه‌طلبی اخلاقی شدم. من از آن دسته آدم‌هایی نیستم که از سنین خیلی پایین گیاهخوار شدم و تمام پولم را به خیریه‌ها و غیره دادم. من یک نوجوان کاملاً تنبل و احتمالاً خودخواه بودم که به نظرم کاملاً سالم است. سپ کارم را شروع کردم و این رؤیا را داشتم که یک نویسندۀ مشهور شوم، کتاب‌های بزرگ دربارۀ موضوعات بزرگ برای تعداد زیادی از مردم بنویسم و آن نردبان موفقیت سنتی را بالا رفتم؛ اما همان‌طور که گفتم، از جایی به نظرم کمی پوچ آمد، یا اینکه من مشتاق بالا رفتن از نردبانی متفاوت بودم. جملۀ زیبایی از آلن رین وجود دارد که بیش از یک قرن پیش نوشت که: «بسیاری از مردم در حال بالا رفتن از آن نردبان موفقیت هستند تا در پایان زندگی‌شان متوجه شوند که نردبان تمام مدت به دیوار اشتباهی تکیه داده بود.» اینکه آنها تعریف اشتباهی از موفقیت را دنبال می‌کردند.

در دنیای شرکت‌ها، این موضوع چیزی شبیه به گرفتن دفتری دنج، دریافت حقوق چرب، داشتن عنوان فانتزی خواهد بود. بدیهی است که همۀ ما کمی تجمل در زندگی‌مان را دوست داریم. بدیهی است که پول مهم است؛ اما در نقطه‌ای، این شکل از موفقیت کمی سطحی می‌شود. این کتاب واقعاً تشویقی است برای ساختن میراثی که واقعاً اهمیت دارد، برای انجام کاری که ارزش به یاد ماندن را دارد. زمان زیادی را صرف نوشتن دربارۀ لغوکنندگان بردگی بریتانیایی می‌کنم. آنها موفق‌ترین لغوکنندگان بردگی بودند یا طرفداران حقوق زنان آمریکایی، افرادی مانند سوزان بی. آنتونی و الیزابت کدی استانتون. دلیل اینکه امروز آنها را به یاد می‌آوریم، بدیهی است نه به‌خاطر ثروتمند بودنشان است، اگرچه برخی از این لغوکنندگان بردگی واقعاً ثروتمند بودند. نه، به این دلیل است که آنها از آنچه داشتند، یعنی زمان، استعداد، مهارت‌ها، شبکه‌های ارتباطی و سرمایۀ مالی خود استفاده کردند تا تفاوت بسیار بزرگی ایجاد کنند. به همین دلیل است که ما مورخان هنوز هم امروز دربارۀ آنها کتاب می‌نویسیم و به همین دلیل است که آنها هنوز هم برای ما بسیار الهام‌بخش هستند.

 کاکس: آن تصویر نردبان برای من بسیار ترسناک است. ایدۀ رسیدن به انتها و گفتن: «اوه لعنتی، واقعاً جای اشتباهی هستی.» اما برگردیم به آنچه شما دربارۀ مورخان که دربارۀ این تغییرسازان می‌نویسند می‌گویید، موتورهای جستجوگر ما می‌گوید اگر روتخر برخمان را دوست دارید، ممکن است دیوید گریبر و یووال نوح هراری را نیز دوست داشته باشید، اما احساس می‌کنم شما با دیدگاه و منظر بیشتری در برخی جهات دربارۀ تاریخ می‌نویسید. در مورد شما یک نگاه آینده‌نگر وجود دارد. آیا فکر می‌کنید این باید بخشی از نقش مورخ باشد که نگهبان آینده باشد؟

 برخمان: کاملاً. منظورم این است که برای من، درس اصلی تاریخ این است که اوضاع می‌تواند متفاوت باشد. هیچ چیز اجتناب‌ناپذیری در مورد شیوۀ کنونی سازمان‌دهی جامعۀ ما وجود ندارد. همه‌چیز می‌تواند به طور ریشه‌ای تغییر کند و در واقع در حال تغییر ریشه‌ای است.

در کتاب، یک نمودار وجود دارد که در آن می‌پرسم: «شکل تاریخ بشر چگونه است؟ یا مهم‌ترین اتفاقی که در گذشتۀ ما رخ داده چه بوده است؟» و به چند گزینه اشاره می‌کنم، شاید تولد پیامبران بزرگی مانند بودا، محمد یا عیسی بوده است. یا شاید اختراع چرخ یا صنعت چاپ بوده یا شاید ظهور و سقوط امپراتوری‌های بزرگی مانند امپراتوری روم، امپراتوری آزتک یا وایکینگ‌ها؛ اما سپس به معیارهای ساده‌ای مانند رشد جمعیت جهان، رشد تولید ناخالص داخلی، افزایش انتشار کربن و کاهش فقر شدید نگاه می‌کنم و آنچه می‌بینید اساساً همان نمودار است که بارها و بارها تکرار می‌شود. خطی است که برای صدها سال، برای هزاره‌ها تقریباً صاف است و سپس در حدود سال ۱۷۵۰ که انقلاب صنعتی بود، اینجا انفجار را می‌بینید.

ما اکنون در این موشک فضایی هستیم که در حال شتاب‌گیری است. اگر تاریخ ما یک فیلم بود، پس ما در حال نزدیک شدن به اوج داستان هستیم. این لحظه‌ای است که موسیقی اوج می‌گیرد و ما بالاخره خواهیم فهمید که داستان چگونه به پایان می‌رسد. آیا به کهکشان راه شیری خواهیم رسید و قادر به ساختن یک اتوپیای زیبا خواهیم بود که در آن ربات‌ها تمام کارها را انجام می‌دهند و ما بالاخره خواهیم توانست معنای زندگی را بفهمیم؟ یا قرار است جامعه‌ای نسبتاً پادآرمانی بسازیم؟ آیا باید دوباره «۱۹۸۴» جورج اورول یا «دنیای قشنگ نو» آلدوس هاکسلی را بخوانیم؟ جایی که ربات‌ها کنترل را در دست می‌گیرند و ما قدرت عمل خود را از دست خواهیم داد. این ناشناخته است، اما فکر می‌کنم می‌توانیم در اینجا چیزهای زیادی از تاریخ بیاموزیم.

من نه آدم خوشبینی هستم، نه بدبین. همیشه خودم را فردی امیدوار می‌بینم. امید در مورد امکان تغییر است و همچنین در مورد کارهایی است که می‌توانیم برای ایجاد تفاوت انجام دهیم. همیشه معتقد بوده‌ام، همان‌طور که ارگارت مید، انسان‌شناس، گفت: «گروه‌های کوچکی از شهروندان متفکر و متعهد می‌توانند تفاوت عظیمی ایجاد کنند. در حقیقت، این تنها چیزی است که همیشه این کار را کرده است.» بنابراین، این کتاب تشویقی است برای پیوستن به یکی از آن گروه‌های کوچک، برای تلاش و هدایت این موشک که همان‌طور که گفتم، به طور فزاینده‌ای شتاب می‌گیرد و سریع‌تر و سریع‌تر می‌رود، زیرا تاریخ گونۀ ما، من معتقدم، در چند دهۀ آینده، احتمالاً تعیین خواهد شد و آیندۀ گونۀ ما تعیین خواهد شد.

کاکس: خیلی عجیب است که ما واقعاً برای آن لحظه زنده هستیم.

برخمان: واقعا. منظورم این است که پسر ما در نوامبر اینجا در نیویورک به دنیا آمد، فرزند دوم ما و فقط عجیب این است که دو فرزند کوچک داشته باشیم و متوجه شویم، اگر همه‌چیز خوب پیش برود، آنها به سال ۲۱۰۰ خواهند رسید. این نوعی سفر در زمان است، این‌طور نیست؟ بسیاری از مردم فکر می‌کنند که نمی‌دانم، تاریخ خسته‌کننده است یا چیزی شبیه به آن. من همیشه معتقد بوده‌ام که تاریخ هیجان‌انگیزترین علم از بین تمام علوم اجتماعی است. فقط ذهن شما را گسترش می‌دهد. به شما نشان می‌دهد که خیلی بیشتر از آنچه امروز فکر می‌کنیم امکان‌پذیر است. مردم اغلب میزان تغییری را که می‌تواند در چند ماه یا سال آینده رخ دهد، بیش‌از‌حد تخمین می‌زنند، اما میزان تغییری را که می‌تواند در چند دهه رخ دهد، خیلی دست کم می‌گیرند.

کاکس: درست است. آیا شما هم با بالا رفتن سن، احساس می‌کنید زمان تندتر می‌گذرد؟ من الان نوجوان دارم و حس می‌کنم پنج دقیقه پیش نوزاد بودند. شاید من در چهل سالگی‌ام، تاریخ را کمی متفاوت تجربه می‌کنم.

برخمان: من از سنین بسیار پایین به این حقیقت که همۀ ما خواهیم مرد، بسیار آگاه بوده‌ام. فکر می‌کنم این اساسی‌ترین واقعیت زندگی است که زمان ما در این دنیا محدود است. کتاب فوق‌العاده‌ای از الیور بورکمن به نام «چهار هزار هفته» وجود دارد. یک زندگی متوسط حدود ۴۰۰۰ هفته طول می‌کشد. وقتی آن را مجسم می‌کنید، دیدن آن واقعاً قدرتمند است، ۴۰۰۰ نقطه و بعد از آن، تمام می‌شود. یک شغل مشخصاً حتی کوتاه‌تر است؛ بنابراین، حدود ۲۰۰۰ هفتۀ کاری است. فکر می‌کنم کاری که با آن زمان می‌کنید، یکی از مهم‌ترین سؤالات، یکی از مهم‌ترین سؤالات اخلاقی است که باید به آن پاسخ دهید. همیشه از این موضوع کاملاً آگاه بودم، زیرا به محض اینکه واقعاً شروع به تجربۀ این گذر زمان کردم، با خودم گفتم: «کاملاً مطمئنم که وقتی ۸۰ ساله شوم، احساس خواهم کرد: «اوه، تمام شد»

تاریخ… و آیندۀ گونۀ ما احتمالاً در چند دهۀ آینده رقم خواهد خورد.

 بنابراین، به یک معنا، شاید عجیب به نظر برسد، اما به یک معنا، من از همین الان احساس پیری می‌کنم. از سنین جوانی، این میل عمیق را داشتم که وقت را هدر ندهم، وقتم را صرف چیزهای احمقانه، بی‌اهمیت، خسته‌کننده، هرچه شما بگویید، نکنم و باز هم این همان فراخوان برای اقدام در کتاب است. بسیاری از افراد واقعاً با استعداد در حال حاضر در مشاغلی گیر کرده‌اند که صادقانه بگویم، بسیار خسته‌کننده هستند. چند روز پیش در هاروارد سخنرانی می‌کردم و با بسیاری از دانشجویان باهوش، جوان و آرمان‌گرا صحبت می‌کردم و می‌دانیم که متأسفانه، حدود ۴۰، ۴۵ درصد آنها به «مثلث برمودای استعداد»، همان‌طور که دوستم آن را می‌نامد، خواهند رسید. این مثلث مشاوره، حقوق شرکت‌ها و مالی است. نمی‌گویم همۀ آن بی‌فایده است. منظورم این است که واضح است ما به بانکدار نیاز داریم، اما واقعاً شک دارم که این بهترین تخصیص استعداد باشد. بسیاری از این افراد می‌توانند به کارهای بزرگ دست یابند، شرکت‌های فوق‌العاده‌ای بسازند، برخی از بزرگ‌ترین چالش‌های جهان را بر عهده بگیرند، اما وقتی فرصت شغلی در خانه‌شان را می‌زند، جایی در مسیر گم می‌شوند. در کتاب، یک نمونۀ موردی از راب ماتر دارم، یک مشاور و مدیر سابق که زندگی‌اش را به کلی تغییر داد و بهترین مؤسسۀ خیریۀ موجود در حال حاضر را تأسیس کرد. این مؤسسه بنیاد مبارزه با مالاریا نام دارد و آنها تا کنون، ۷۰۰ میلیون دلار برای مبارزه با مالاریا جمع‌آوری کرده‌اند و بیش از ۲۰۰ هزار نفر را نجات داده‌اند. این یک داستان فوق‌العاده از یک فرد است که تفاوتی عظیم و تاریخی در جهان ایجاد می‌کند. اخیراً با راب ایمیل می‌زدم و او به خاطر انتشار کتاب به من تبریک گفت و او این سؤال را از من پرسید: «موفقیت برای شما چه شکلی خواهد بود؟» من به او گفتم: «ببین، اگر این کتاب یک راب ماتر دیگر ایجاد کند، دیگر لازم نیست بقیۀ عمرم کار کنم.»

پس هدف همین است. این گروه‌های کوچکی از شهروندان متفکر و متعهد هستند که می‌توانند جهان را تغییر دهند و گاهی اوقات واقعاً افراد هستند، افرادی مانند توماس کلارکسون، سوزان بی. آنتونی، راب ماتر که می‌توانند این تفاوت عظیم را ایجاد کنند. من عمیقاً معتقدم که جاه‌طلبی اخلاقی مسری است. لزوماً چیزی نیست که با آن متولد شده باشید. شما کارهای خوب انجام نمی‌دهید چون آدم خوبی هستید. نه، برعکس است. شما وقتی شروع به انجام کارهای خوب می‌کنید، به یک فرد خوب تبدیل می‌شوید و بنابراین امیدوارم توجه به این کتاب کمی شبیه به تغییر و تحول باشد که شما هم این وسواس را پیدا کنید. اینکه شما به این ایده، تقریباً این ویروس، جاه‌طلبی اخلاقی مبتلا شوید.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *